تبليغاتX
ღ♥ღ یار تنهایی ღ♥ღ
در باغ سبز دوستی زندگی چه زیبا میشود

از دوزخ این بهشت، رهایی ام بخش!
در اینجا هر درختی مرا قامت دشنامی است
و هر زمزمه ای بانگ عزایی
و هر چشم اندازی سکوت گنگ و بی حاصلی …
در هراس دم می زنم
در بی قراری زندگی می کنم
و بهشت تو برای من بیهودگی رنگینی است
من در این بهشت ،
همچون تو در انبوه آفریده های رنگارنگت تنهایم.
“تو قلب بیگانه را می شناسی ، که خود در سرزمین وجود بیگانه بودی“
“کسی را برایم بیافرین تا در او بیارامم“
دردم ، درد “بی کسی” است

دکتر علی شریعتی 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 14:2  توسط آرمین  | 

مدتی است که دلم گرفته,صدایم لرزان شده,چیزی در گلویم به صفحه قلبم میکوبد و میگوید
 اشک بریز,اشک بریز...
تو رفتی و من باز تنها شدم,راستی تنهایی را در چه میبینی؟در بی کسی,در بی زبانی...
تو رفتی و من به یادت,با باغچه گل محمدی,با حیاط خانه,با میز و صندلی چوبی,همدم و همزبان شدم.
بیا که دلتنگ توام,فراموشم نکن,دل شکسته ام را فراموش نکن.
همیشه با خودم فکر میکنم در هر رهگذری تورا میبینم.وبا توانی که از دوستی ها میگیرم از کنارت میگذرم.من به یاد تو هستم,تو هم مرا در یاد خود داشته باش...

يادم كن

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 2:34  توسط آرمین  | 

,Walk With Me In Love
,Walk with me in love
,Talk to me about what you can not say to others
,Laugh with me when you feel silly
,Cry with me when you are sad
,Share with me all the beautiful things in life
,Fight with me against all the ugliness of life
,Stand with me and hear my plea
,Create with me the dreams that we may follow
,Have fun with me in whatever we may do
,Work with me towards common goals
,Dance with me to the rhythm of our love
,Walk with me throughout life
Let's hug each other at every step
!Into our journey of forever
I Love You,,,Always and Forever Yours

Walk With Me In Love

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 21:14  توسط آرمین  | 

تاحالا هرچي راجب خودم فكر ميكردم كه چرا اينجوريم،چرا اينجوري باهام رفتار ميكنندمتوجه نشدم   امروز به من فهماندن ...فهماندن كه واسه اينه كه من آدم نيستم...بي لياقتم..
آدم نيستم چون علاقه تورو نديدم
آدم نيستم چون گول حرفهاي به گوش نرسيده رو خوردم
آدم نيستم چون از فشار تنهايي و نامردي سرمو رو شونه هاي هر كي ميزارم
آدم نيستم چون فكر ميكنم همه اونطوري ميبينن كه من با چشام ميبينم
آدم نيستم چون تو به من ياد ندادي آدم بودن چطوريه...ياد ندادي آدما چطوري عاشق ميشن
آدم نيستم چون تو هيچ حسي نسبت به من نداري و چيزي به من نميگي
اگه امروز به من ميگن آدم نيستم به خاطره تويه....چون تو منو آدم نكردي
پس بزار بي لياقت باشم...بزار آدم نباشم...بزار تو دنياي دروغين شما نباشم
من آدم نيستم چون بي لياقتم

آدم نيستم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 15:10  توسط آرمین  | 

فقط اومدم اینجا بگم

تولد تولد تولدم مبارک

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 17:30  توسط آرمین  | 

از کجا شروع کنم..از فریادی که در دلم به پاست یا از سکوتی که بر لبهایم جاریست...؟تورا چگونه بخوانم.فرشته زندگی یا بادی که می وزد و شمع عمر مرا خاموش میکند...؟از چه بنویسم...از لبهایی خاموش یا چشمانی مست دیدار تو...؟بگذار با تو آغاز کنم..میخواهم بدانی که در نبودت وجودم را تماما به راهی سپردم که نه آرامشی بود نه طوفانی...هرچه بود نجوای دلتنگی بود که مرهم شفایش سایه سار تو بود..سایه از لطف و مهربانیت...عزیزدل! بدان که در نبودت جاده ها را به تنهایی مرور میکنم و زمین را پشت سر میگذارم و به خاطر وجود مهربانت دریا را در دلم و کوهستان را در دست گرفته ام و فقط به خاطر تو نفس میکشم و به جراحت نگاهم مرهم میگذارم تا شاید این را بدانی که در این دنیا قلبی است که به خاطر تو میتپد...با نام تو آرام میشود...وتمام دردها را با اندیشیدن به تو به دست باد میسپارد...در این زمان دوری تمام راه ها را برای فرار از دلتنگی زیر پا گذاشته ام هیچ راهی نیافته ام که بتواند غیبتت را برایم توجیه کند...دیگر تاب دوریت را ندارم...دوست دارم به جایی بروم که تو باشی و زمزمه ای که از تو شروع میشود...میخواهم به جایی بروم که نه ستاره ای باشد و نه ماه پاره ای...فقط تو باشی...کاش میتوانستم به دوردست ترین نقاط سفر کنم و نزدیک شوم به معبودی که تورا درسر راهم قرار داد...میخواهم بدانم علتش را..می خواهم علت وجودت را که من با نام(قسمت)آن را خواندم اما قسمتی درکار نبود..هرچه بود خطا بود و اشتباه...میخواهم به یاریش گذر کنم از تو.از نگاه محبت آمیزت..از لبخند گرم و صمیمیت..و اززندگی ات که نا خواسته شیرین ترین لحظاتش را به تلخترین ثانیه ها مبدل ساختم...اما نمیدانم چگونه...دیگرنمیدانم باید چه بکنم با این دل خسته و دستهای بسته که هرچه می اندیشم با دستهای بسته کاری از پیش نخواهم برد.در مردابی گرفتار    شده ام که هرچه دست و پا میزنم بیشتر فرو میروم...نمیدانم گذر کنم یا بمانم...اگر گذر کنم با دلم چه کنم و اگر بمانم با وجدانم...کاش میتوانستم به راهی سرازیر شوم که

 فقط تو باشی و تو...نگاه تو..عشق تو و آرامش من و تو...

فقط تو باشي...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 23:38  توسط آرمین  | 

در ابعاد اين عصر خاموش من از طعم تصنيف در متن ادراك يك كوچه تنها ترم.

بيا تا برايت بگويم چه اندازه تنهايي من بزرگ است و

تنهايي من شبيخون حجم تورا پيش بيني نميكرد وخاصيت عشق چنين است.

 (سهراب)

عشق این چنین است...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 10:5  توسط آرمین  | 

ولادت حضرت علی (ع) و روز پدر رو

به خودم به بابام و بابای بابام و همه ی باباهای زمین تبریک میگم

بابایی دوست دارم...

امیدوارم دیگه امسال بازم چندتا جوراب کادو نگیری...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 20:12  توسط آرمین  | 

در واپسین لحظات و در گرگ میش تنهایی ام صدای دلنواز یادت در قصه بی کسیام می پیچد.   باز شب میشود و من از سیاهی می هراسم و باز دلخسته از فراق عشق میگریم.

برتلخی تمام غمهای زندگی ام اشک میریزم.وقتی میخواهم چهره تورا بیاد بیاورم,چشمانم را میبندم.در سفید رنگی آرامش بخش,چشمان تو را میبینم و صدای تورا مرور میکنم.

با اینکه از برخی سکوت ها دلزده ام,اما نا امید نمی شوم و میدانم که در روزگار تنهایی تو و نور صداقتی که در وجود توست,آشنای همیشه لحظه هایم خواهد بود.

آشنای لحظه هایم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 10:23  توسط آرمین  | 

دوست دارم وقتی مردم یکی بهش خبر بده

 دوست دارم پشیمون بشه که تنهام گذاشت

دوست دارم یاد روزای خوبمون بیفته

دوست دارم یاد روزایی بیفته که به خاطر یکی دیگه تنهام گذاشت

دوست دارم یکی بهش بگه چقدر دوسش داشتم

یکی بهش بگه چی کشیدم

دوست دارم دلش برام بسوزه

...سر قبرم گریه کنه

دوست دارم به عکس توی حجله ام نگاه کنه

دوست دارم قطره های اشکمو روی صورتم تصور کنه

دوست دارم بهش بگن چقدر پسته

بهش بگن من از سرش زیادی بودم

بهش بگن شبا تا صبح جون میدادم

می خوام بدونه چه حرفایی به خاطرش خوردم

چه زجرایی کشیدم....چه شبایی تا صبح گریه کردم

ولی می دونم...

میدونم وقتی حجله ام رو ببینه رد میشه

مثل همیشه بی خیال از کنار من رد میشه

فقط خدا میدونه اون لحظه من تو آسمونا چه حالی دارم...

(یه دوست خوب)

دوستت داشتم...

+ نوشته شده در  شنبه ششم تیر 1388ساعت 17:28  توسط آرمین  | 

هنوز به ياد دارم تورا،تورا كه براي بدست آوردن قلب من و شنيدن يك دوست دارم چگونه تلاش ميكردي و ميسوختي ودل ساده من آنقدر تنها بود كه حتي با آمدنت هيچ چيزي را نه درك ميكرد نه حضور تورا درون خويش باور داشت،و اي كاش هيچ وقت نه باور ميكرد نه درك..

نمي دانم شايد هيچوقت نبايد دوست دارم را بر زبان مي آوردم و شايد آنقدر دير آتش اين عشق درونم روشن شد كه دل سرد شده ي تورا نيز نتوانست گرم كند.آري ميدانم كه در عشق هميشه يكي بيشتر خواهد سوخت و اينبار نوبت من است.اين را نيز قبول كردم و قبول دارم كه با غرور و اعتقاد و سادگي خودم هم تورا سوزاندم هم خودم را.اما هيچگاه دوري و تنهايي را نخواستم،نخواستم...

و اكنون باور ندارم كه عشق تو آگر راست بود چرا اينقدر زود سرد و محو شدو تورا مجبور به گفتن كلمه ي جدايي كرد،هنوز هم برايم مبهم است من چه كردم كه تورا اينگونه ساخت؟اي كاش جواب ميدادي و ميرفتي....

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 11:11  توسط آرمین  | 

 

باران كه ميبارد يادم ميرود كه تو چه بودي و چه كردي.

كاش ميدانستم باران چه رازي دارد كه مرا بيقرار و دلتنگ تو ميكند.

گاهي فكر ميكنم اگر رفتن اينقد آسان است پس چرا من جا مانده ام و اگر سخت است

 تو چرا ساده كوچكردي و رفتي.خودت هم ميداني كه هر چه بود به خاطر تو بود و بس.

من به راحتي مي توانستم برنده ي اين قمار از پيش باخته باشم

 اما خواستم تو پيروز شوي.اما بدان هميشه حق با برنده ها نيست.

ميشود در عين بازنده بودن دواي قلب شكسته را از خدا گدايي كرد.اي كاش بداني

 تاريخ آمدنت را به ياد دارم اما تاريخ رفتنت را هزاران بار خط زده ام تا فراموش كنم،

از تو دورم.

 

بارونو دوست دارم چون تورو يادم مياره

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 13:10  توسط آرمین  | 

 

يا مقلب القلوب والابصار

يا مدبر اليل و النهار

يا محول الحول و الاحوال

حول حالنا الي احسن الحال

هفت سين

"چون ميخواهي كه باشي

خاصه ساده

ساده و بي پيرايه

پس بنا بگذار روي لبخند.خوبي.قشنگي

از دلت دور كن هر آنچه كه نمي خواهي و نميبيني

و باور كن!

باور كن هر آنچه كه مي خواهي

بايستي كه در روياهاي دور از دسترس ببيني اش"

آغاز سال نو رو به همتون تبريك ميگم.سال88 !به به... سالهاي زوج كه واسم خوب بوده اميدوارم واسه شما هم خوب باشه ببخشيد اگه دير اومدم گفتم با عمو نوروز بيام.راستش هرچي فكر كردم چيزي كه ته دلم هست بنويسم نشد كه نشدواسه همين مختصر نوشتم الانم خيلي ذوق زده و خوشحالم چون بايد زودي بريم ديدو بازديد يه حالي به شكممون بديم.عيديم كه جاي خودش بماند!يه بار ديگه قبل رفتنم بگم :

سال نو مبارك همتون باشه

+ نوشته شده در  شنبه یکم فروردین 1388ساعت 9:5  توسط آرمین  | 

 

نمی دانستم که چشمان آسمانیت آخرین فرصت برای دیدن پرستوی مهاجر است.

نمی دانستم که آمدنت آغاز سرودن غزل تنهایی است

نگاه مهربان تو مرا به یاد موج های متلاطم دریا انداخت دریایی که امروز سرابی بیش نیست،

با این همه،رویاهایم را از دست نمی دهم.

در رویاهایم ،دریای عشق ساحل دارد و آرزوها دست یافتنی است.

اصلا عشق،ساحل دریاست.

در آن ساحل آرام میگیرم …

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 23:11  توسط آرمین  | 

 

امروز فهمیدم دفتر سرنوشتم را چه بی حوصله و دلگیر از همه چیز و همه کس خط خطی کردم.

امروز فهمیدم بی هدف آرزو کردم بدون اشتیاق پریدم.

امروز که نبودی به وسعت تمام دنیا به پهنای صورتم اشک ریختم و گریستم میدانی چرا؟

برای تنهایی،غریبی و غربتی که در آن اسیر هستم و برای اینکه تو از من رنجیده خاطر شده ای،برای دوری از تو گریستم که همه چیزم بودی…

نمی خواهم به این باور برسم که تورا از دست داده ام .

بیا،بیا بگذار خنده دوباره تکرار شود بیا تا از میان چه کنم ها ،شاهد تولدی دوباره باشیم.

چه زود تسلیم روزگار شدیم و شکست را قبول کردیم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 14:39  توسط آرمین  | 

 

هورررررررررررررررا هورررررررررررررررا
الان 4ساعت از آخرین امتحانم گذشته امتحانام تموم شد
 بالاخره یک نفس راحت کشیدیم و منم وقت کردم تا سرو کلم این طرف پیدا بشه
راستی حالتون چطوره ....بیمعرفتا یک خبری از این جینگیلو نگیرینا....زودی میرم باز میام

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 14:26  توسط آرمین  | 

 

می دانم روزها را از یاد برده ای.

روزهایی که فاصله ای به نام جدایی بین ما نبود.

باور کن بودنت عادتیست مثل نفس کشیدن ….

دلم برای دستان پر مهرت تنگ شده،نمی دانم چرا دستانت را از من دریغ کرده ای.

کاش می دانستم چرا چنین اندوهگین هستی و چرا غم هایت را از من پنهان میکنی،

بگذاربدانم ابرهای تیره و تاری که صفای آسمان قلبت راسیاهپوش کرده از کدام دریا برخاسته است.

چشم به راهم برگرد!

بگذار عطر حضورت در فضای خانه بپیچد .

می خواهم همچنان همرازم باشی و سرشار از عشق ومحبت بمانی.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 19:23  توسط آرمین  | 

گاه انسان باید در سختی باشد تا به دیگران دست یابد.

گاهی انسان باید به بخت روبرو شود تا هدفش را بهتر بشناسد،

گاهی به توفان نیاز است تا قدر آرامش را بداند

و گاه باید به او آسیب برسد تا با احساس تر شود

باید در شک و تردید قرار بگیرد تا به دیگری اطمینان کند.

باید در گوشه ای تنها بماند تا واقعییت وجود خود را بشناسد،

باید از شیفتگی رها شود تا به آگاهی برسدوگاه،کاملا بی احساس باشد تا

 بتواند همه چیز را ،حتی عشق را حس کند،چه بسیار از این ها را پشت

سر گذاشته ام.کاش کسی بود تا به من بگوید حالا چه کنم؟

حالا که با کوله باری از چراها،احساس ها،تنهایی ها،فراموشی ها،توفان ها

و آسیب ها باز هم به نتیجه ای نرسیده ام؟!

 

اكنون چه كنم؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 13:21  توسط آرمین  | 

مي روم خسته و افسرده و زار

سوي منزلگه ويرانه خويش

بخدا ميبرم از شهر شما

دل شوريده و ديوانه خويش

ميبرم،تا كه در آن نقطه دور

شستشويش دهم از رنگ گناه

شستشويش دهم از لكه عشق

زينهمه خواهش بيجا و تباه

مي برم تا زتو دورش سازم

زتو،اي جلوه اميد محال

مي برم زنده بگورش سازم

تا از اين پس نكند ياد وصال

ناله مي لرزد،مي رقصد اشك

آه،بگذار كه بگريزم من

از تو،اي چشمه جوشان گناه

شايد آن به كه بپرهيزم من

بخدا غنچه شادي بودم

دست عشق آمد و از شاخم چيد

شعله آه شدم،صد افسوس

كه لبم باز بر آن لب نرسيد

عاقبت بند سفر پايم بست

ميروم،خنده بلب،خونين دل

مي روم،از دل من دست بدار

اي اميد عبث بي حاصل....

                                                                                            فروغ فرخ زاد

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 14:20  توسط آرمین  | 

 

اگر خيال داري دوستم بداري...

هم اينك دوستم بدار...

 حالا كه زنده ام...

منتظر نمان تا بميرم و نااميدانه روي مشتي خاك اشك افسوس بريزي و در حسرت كاش و اي كاش ها بماني و از پس غروب،

از پشت ابرها و كوهها دنبال طلوع دوباره ام بگردي.

امروز دوستم بدار كه فردا خيلي دير است...

 

دوستت دارم تا آخرين نفس...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 12:18  توسط آرمین  |